عاشق اسیر شده
آدمــها کنــارت هستند . . . تا کـــی؟ تا وقتـــی که به تو احتــیاج دارند ! از پیشــت میروند یک روز . . . کدام روز ؟ وقتی کســی جایت آمد ! آدما رسمشونه پابند دلدار نمی شن باز آمدم با کوله باری از دل تنگی دل تنگ تر از ابر بهار تا بنویسم آنچه در سینه دارم و با کلمات بازی کنم شاید روحم کمی تسلی یابد! در تنهایی خود لحظه ها را برایت گریه کردم در بی کسیم برای تو که همه کسم بودی گریه کردم در حال خندیدن بودم که به یاد خنده های سرد و تلخت گریه کردم در حین دویدن در کوچه های زندگی بودم که ناگاه به یاد لحظه هایی که بودی و اکنون نیستی ایستادم و آرام گریه کردم بیهوده مکن عمر گران صرف رفیقان عمر صرف کسی کن که دلش جان تو باشد امروز کسی محرم اسرار کسی نیست ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست
این سوی زندگی من و تو هستیم و آن سوی دیگر سر نوشت ! این سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق ! به راستی آخر این داستان چگونه است ؟ تلخ یا شیرین ؟ سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی مان ؟ چه زیباست لحظه ای که من به سهم خویش رسیده باشم و تو نیز به ارزوی خود ! چه زیباست لحظه ای که سر نوشت با دسته گلی سرخ به استقبال ما خواهد آمد! چه تلخ است لحظه جدایی ما و چه غم انگیز است لحظه خداحافظی ما ! این سوی زندگی ما در تب و تاب یک دیدار می باشیم .... و آن سوی زندگی یک علامت سوال در آخر قصه من و تو دیده می شود ! آیا ما به هم میرسیم یا نمیرسیم ؟ سرانجام این داستان به کجا ختم خواهد شد ؟ می خواهم امشب از ماه قول بگیرم که هر وقت دلم برایت تنگ شد در دایره حضورش تو را به من نشان دهد می خواهم امشب با رازقی ها عهد ببندم هر وقت دلم هوای تو را کرد عطر حضور مهربان تو را با من هم قسمت کنند می خواهم امشب با دریای خاطره ها قرار بگذارم که هروقت امواج پر تلاطم یادها خواستند قایق احساس مرا بشکنند دست امید و آرزوی تو مرا نجات دهد می خواهم امشب با تمام قلب هایی که احساس مرا می فهمند و می شنوند پیمان ببندم که هر وقت صدای قلب بی قرار م را هم شنیدند عشقم را سوار بر ضربانهای بی تابی به تو برسانند.... پاييز اومد با تمام رنگهاش با تمام زيباييهاش . خيلي آروم تو شهر قدم گذاشت. پاييز اومد،
پاييزي كه دوست داشتني بود. پاييزي كه تموم رنگهاش خاطره بود ، اما اينبار تنها اومد،
تنهاي تنها ، انگار ميدونست نميتونم صداي قدمهاش رو تو كوچه پس كوچه
هاي دلم تحمل كنم، ميدونست نمي تونم صداي خش خش برگهاي زرد و بي گناه
آرزوهام رو زير پاهاي وحشيش بشنوم . پاييز اومد و باز از اين همه رنگ دلم
گرفته. كاش پاييز همونطور كه نگاهت رو از من گرفت مي تونست يادت رو هم
از من بگيره . كاش جاي آرزوها خرمن خاطراتم خاكستر ميشد، كاش بناي عظيم
غرورم را با نگاهي ويران نميكردم كه حالا زير اين آسمون خاكستري بر سر
خرابه هاش اشك حسرت ببارم . حالا كه تو اينطور سر جنگ داري به كي تكيه
كنم . حالا كه سكوت مهمون تنهاييم شده ، چطور بگم داري اشتباه ميكني . ديگه
اشك هم قدرت برداشتن اين بغض سنگين رو نداره . اين روزها حتي خاطرات
خوش هم به دلم زخم ميزنند ... . و تو ... .تو كه هنوز نتونستم دلم رو از
نگاهت پس بگيرم. تو كه از همه چيز بي خبري و فقط دلم رو زخم ميزني ، تو
كه... .كاش ميتونستم یه دل سنگي مثل آدمكهاي ديگه داشته باشم تا جاي خالي
دلم رو حس نميكردم، اونوقت مي تونستم حرفهات رو قبول كنم اونوقت ديگه به
خواست تو عذاب نمي كشيدم. اگه تو منو لايق عذاب ميدوني حرفي ندارم .گاهي
شك ميكنم اوني كه نگاهش خورشيد آسمونم بود اوني كه كلامش آرامش دنياي
من بود تو بودي ؟؟؟پس چرا حالا... . حالا بيشتر از هر چيز منتظر بارونم تا هق
هقم رو پشت هق هق ِاشكهاش پنهون كنم. حالا من يه پاييز واقعي ميخوام تا با
اشكهاش تموم پيكرم رو بپوشونه اونوقت من و پاييز يكي مي شيم، مست از
بوي خاك بارون خورده و خيره به كوچه هايي كه تك و تنها زير اشكهامون تو
سياهي شب گم ميشن :
كاش چون پاييز بودم ... كاش چون پاييز بودم
كاش چون پاييز خاموش و ملال انگيز بودم
برگهاي آرزوهايم يكايك زرد ميشد
آفتاب ديدگانم سرد ميشد
آسمان سينه ام پر درد مي شد ناگهان طوفان اندوهي به جانم چنگ ميزد
اشكهايم همچو باران
دامنم را رنگ مي زد
وه ... چه زيبا بود اگر پاييز بودم
وحشي و پر شور و رنگ آميز بودم
شاعري در چشم من مي خواند ...شعري آسماني
در كنار قلب عاشق شعله ميزد
در شرار آتش دردي نهاني
نغمه من ... همچو آواي نسيم پر شكسته
عطر غم مي ريخت بر دلهاي خسته پيش رويم
چهره تلخ زمستاني جواني پشت سر :
آشوب تابستان عشقي ناگهاني سينه ام
منزلگه اندوه و درد و بدگماني
كاش چون پاييز بودم ... كاش چون پايز بودم ...
خوب ميدونم اين حرفها ديگه بيهوده ست . مي دونم ديگه هيچ وقت نمي تونم تو
شهرچشمات قدم بزارم . كاش مي دونستي رفتنم رو نمي خواستم . كاش همون
وقت كه هنوز مسافر شهر چشمات نشده بودم چشمات رو به روم مي بستي .
كاش همون وقت كه لبخند رو گوشه ي لبات ديدم چشمهام رو مي بستم . حالا چه
كنم با اين دل كه آسمونش هميشه باروني ميشه.اين گريه ها و اين بغض
هميشگي ديگه برام شده عادت . دل كندم از شهري كه مال من نبود ،رفتم كه تو
سياهي شبها گم شم ، رفتم كه خيال همه رو راحت كنم ، رفتم كه ديگه هيچ وقت
نباشم ، رفتم كه ديگه هيچ وقت دل مهربونت رو زخم نزنن . بايد مي رفتم ،راهي
جز رفتن باقي نمونده. بودنم فرياد خاموشي بود كه فقط بغض و اشك به من
هديه داد . حالا تك و تنها تو خزوني كه زودتر از هميشه به دلم پا گذاشته به
گلهاي حسرت كه از زير برگهاي خشك و زرد آرزوهام سر در آوردن خيره
ميشم . من اولين رهگذر اين جاده نبودم و آخرين هم نشدم ، ثانيه ها رد پاها رو
پاك ميكنند طوري كه انگار هرگز كسي از اين جاده گذر نكرده . .. چشمان تو هر شب آسمان تیره احساسم را نورانی می کند.چه غمگینم از این رفتن و از این روزهای سرد تنهایی و چه بیزارم که مرا از یاد خواهی برد می دانم که مرا از یاد خواهی برد و می دانم از یادم نخواهی رفت.تو به من آموختی که چگونه عاشق شوم وچگونه عشق بورزم ولی رفتن رو به من نیاموختی که چگونه فراموشت کنم. اما امید زندگانیم، در جهان دو چیز را بیشتر از همه دوست دارم گل سرخ و تو را،گل سرخ را برای تو و تورا برای همیشه.من اینجا در کنار تخته سنگی نشسته ام که روی آن نوشته بودی (( تا ابد با تو هستم)) ولی اکنون که باد و بارون آن را پاک کرده جز تو شاهدی ندارم شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تورا با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم. تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم. پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس، تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید باحسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران وسرگردان چشمانی ست رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تورا در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم نمی دانم چرا رفتی؟ نمی دانم چرا،شاید خطا کردم وتو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا،تا کی،برای چه،ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید نمی دانم چرا؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم. وقتی در ایوان دلتنگی هایم مینشینم وبه منظره خزان زده تنهایی چشم میدوزم,این یاد توست که مرا به کوچه باغ های بهاری عشق میبرد و چه خوب است وقتی در بارش باران بهاری محبت چتر ها را میبندیم و تو دستانم را میگیری و با هم عطر عشق را تلاوت میکنیم و بوی خاک باران خورده لحظه های آشنایی در تار پود وجودمان میپیچد ,لحظه هایی که درختان روحمان سر در هم آوردند و به هم پیوستند و شکوفه دادند و بارور شدند و ...سیب...میوه ممنوعه عشق را نثار وجودمان کردند.... و درود باد برآن هنگامه که چشمانم را می بندم وتو...وتو گلبوسه مهربانی را از لبانم میچینی.. آه.. آن لحظه گویی همه شیرینی دنیا را در دلم آب میکنند ...و ستایش آن لحظه ای که دلم میخواهد ازشوق بمیرد, لحظه ای که پروانه دلم در شعله آغوش گرمت میسوزد و پر و بالش را نثار قدم دلت میکند تا منت نهی بر قلبم ,عشقم,که جاویدی در آن.. یاد باد خاطرات حال,گذشته و آینده مان..که با یاد آنهاست که خزان تنهاییم بهار میشود..با یاد شور انگیز توست که بهاری میشوم عشق من..ای که تمام یادها و لحظه هایم به فدای نیم گاهت..به دنیایم جان میبخشد شوق خنده هایت.. آغاز ما میخی بود... حالا باز هم ثانیه ها دارند ما را تعقیب می کنند.... بیاییم شعرهایمان را سر و ته بخوانیم که زمان را گول بزنیم ما که بهرحال کلاه گشادی سرمان رفته است.حالا هم باید مالیات شاعر بودنمان را بدهیم....تمام وقت یا نیمه وقت فرقی نمی کند ما در برابر ا بدیتی قد بلند کرده ایم که قصد کوباندن ما را دارد جهانی که تاب تحمل شاعران را ندارد و ما که تاب تحمل سنگینی جهان نداریم....تنها کلمه ها به ما خیانت نمی کنند وگرنه جنازه های خوشبخت هم می توانند مارا بخندانند نه اینکه ما به تلخی های زمانه نمی خندیم که خود تلخ بودیم هر چند شیرین می خواستند بنویسند ما را و آغازمان میخی بود برای تابوت پایانمان ما نیمه وقت زنده بودیم هر چند مرگمان تمام وقت بود یک قلب مگر چقدر طاقت داره که بتونه همه را تحمل کنه و بخاطر عشق من در این زندان تنهایی اسیرم ولی حالا اومدم و میخوام حرفای دلمو بزنم ، حرفایی که تو این مدت به کسی نگفتم و مثل یه بغض توگلوم گیر کردن ولی حرفامو تو این پست نمیزنم ، که تازه بعد مدتها اومدم و نمیخوام با گفتن حرفام دوستام و ناراحت کنم ایشالا بعدا و سرفرصت دوستون دارم فعلا بابای بازم به فکر بودن و بهم سر زدن . از همگی بابت اینکه مدتی نبودم و بی خبر رفتم و سر نزدم عذر میخوام . همش درگیر امتحانا و مشکلاتی که برام پیش اومده بود بودم و هنوزم مشکلاتم و دارم و ممکنه بخاطرش دیگه حتی نتم نیام ولی هر کس بهم سر بزنه و برای آپش خبرم کنه بدون استثناء حتما سر میزنم . بچه ها ازتون میخوام برام دعا کنین آخرین آپم و بکنم که آخرین آثارم و تو وبلاگم بجای بزام امیدوارم خوشتون بیاد.همگی مواظب خودتون باشین و دعا فراموشتون نشه. به امید بازگشتی دوباره خداحافظ. درون خــــــــــــــلوتم ، تنها بمانم سرود زيستن ، با تــــــــو بخوانم مزن سنگي و مشكن جـــام شيشه مزن برريشه ام ، آهنگِ تيـــشه كه دنيا بي تو زنداني سـياه است كه تنهائي دل راسوز و آه است تو رويايي ترين ليـــــــلي عاشق قــــناري ، بي مثالم ، اي شقايق ترنم هاي احســـــــــاس تو دارد سكوتم ،جاي ديگر پـــــــا گذارد به تار و پود جانم ريــشه دارد دل من كي ؟ كجا ؟ انديشه دارد؟ كنون بگذارتا با تــــــــــو بمانم تمنا مي كنم ، با تو بــــــــمانم تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم . برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب میشود
اون لحظه ای که عطر تو می پیچه تو باغ تنم اون لحظه رها شدن از حال و روز خویشتنم زنده میشم با دیدنت وقتی که میری میشکنم قلبی که با تو میزنه تو سینه داغونش نکن اشکای دونه دونمو سیلاب بارونش نکن این دل عاشق منو بی سر و سامونش نکن تا وقتی قلب عاشقم بخاطر تو میزنه طلسم تنهایی من با دستای تو میشکنه كاش الان آغوش گرمت سر پناه خستگيم بود دو تا چشمات پر از اندوه واسه دل شكستگيم بود آرزوم اينه كه دستام توي دستاي تو باشه تنگي اين دل عاشق با نوازش تو واشه واسه چي خدا نخواسته من كنار تو باشم قول مي دم با داشتن تو هيچ غمي نداشته باشم همه هستي قلبم تو دو حرف خلاصه ميشه عشق تو ، بودن با تو پرم از ترانه تو گر چه واژه ها حقيرن خوبه وقتي نيستي پيشم اونا دستمو مي گيرن راز عشق منو هيچ كس غير مهتاب نمي دونه تنها شاهد واسه غصه ، گريه و تنهاييم اونه واي اگرمن اين نبودم كاش ميشد پرنده باشم تا از اين دور بودن از تو بتونم بلكه رها شم يه پرنده شم شبونه بكشم پر به خيالت برسم به لونه تو بگيرم سر زير بالت زندگيم رنگ بهاربود اگه تنها تو رو داشتم اگه ميشد واسه گريه رو شونت سر ميذاشتم میخوام تنفست کنم،نیازمی مثه هوا می خوام که مال من بشی بین تموم آدما ترجمه ی نگاهتن تک تک وا ژه های من پر شده با یاد نگات تموم لحظه های من نبض ترانه های من به خاطر تو میزنه تنها دلیل زندگیم این جوری از تو گفتنه واسه خریدن دلت قشنگ ترین آینه پوش جونمو پیش کش میکنم تموم این ترانه روش این زمهریر زندگیم گرم نفسهای تواِ تو قصه های عاشقیم همیشه جا پای تواِ مخمل خاطرات تو حتی توی خواب با منه یادت به روزا و شبام همیشه چشمک میزنه حال وهوای خواستنت پر شده توی لحظه هام دلم میخواد بهت بگم جز تو کسی رو نمیخوام برو از تو قلب من كه قلب من جاي تو نيست ديگه دل عاشق اون دستهاي تو نيست چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدیده و به جاش یک زخم همیشه گی ، رو قلبت هدیه داده زل بزنی به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوز هم دوسش داری چقدر سخته دلت بخواد سر تو باز به دیواری تکیه بدی که یک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده چقدر سخته تو خیالت ساعت ها با هاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه ها تو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که هنوز هم دوسش داری چقدر سخته گل آرزو هاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب من از قصه زندگی ام نمی ترسم و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم. خوب بردی تو دلم را ای ثمین تر از نفس کرده ای دل را اسیر خود نگردانی رها همچو مرغی پر شکسته مانده در کنج قفس باز کن در را و آزادم کن از بند فراق تا کشم یک لحظه در باغ تماشایت نفس سرخوش و مستم ز دیدار گلی چون تو عزیز کین چنین یاری نبیند تا قیامت هیچ کس تا نگردانی لبم یکبار مهمان لبت اشک می آید ز چشم چشمه ام همچون ارس نازنینم تا نمردم زودتر بنمای رخ ای تو خواب هر شبم عشقم به فریادم برس کاش چون اینه روشن میشد کاش چون برگ خزان رقص مرا کاش چون یاد دل انگیز زنی کاش در بستر تنهایی تو کاش از شاخه سر سبز حیات عجب رسوا گر و رسوایی ای عشق اگر چنگ تو با جانی ستیزد چنان افتد که هرگز بر نخیزد ترا یک فن نباشد ذو فنونی بلای عقل و مبنای جنونی تو لیلی را ز خوبی طاق کردی گل گلخانه آفاق کردی اگر بر اونمک دادی تو دادی بدو خوی ملک دادی تو دادی لبش گلرنگ اگر کردی تو کردی دلش را سنگ اگر کردی تو کردی به از لیلی فراوان بود در شهر به نیروی تو شد جانانه دهر تو مجنون را به شهر افسانه کردی ز هجران زنی دیوانه کردی تو او را ناله و اندوه دادی ز محنت سر به دشت و کوه دادی چه دلها کز تو چون دریای خون است چه سر ها کز تو صحرای جنون است به شیرین دلستانی یاد کردی وزآن فرهاد را بر باد دادی سر و جان و دلش جای جنون شد گران کوهی ز عشقش بیستون شد ز شیرین تلخ کردی کام فرهاد بلند آوازه کردی نام فرهاد یکی را بر مراد دل رسانی یکی را در غم هجران نشانی یکی را همچو مشعل بر فروزی میان شعله ها جانش بسوزی خوشا آن کس که جانش از تو سوزد چو شمعی پای تا سر بر فروزد خوشا عشق و خوشا نا کامی عشق خوشا رسوایی و بد نامی عشق خوشا بر جان من هر شام و هر روز همه درد و همه داغ و همه سوز خوشا عاشق شدن اما جدایی خوشا عشق و نوای بینوایی خوشا در سوز عشقی سوختن ها درون شعله اش افروختن ها چو عاشق از نگارش کام گیرد چراغ آرزوهایش بمیرد اگر میداد لیلی کام مجنون کجا افسانه می شد نام مجنون؟ هزاران دل به حسرت خون شد از عشق یکی در این میان مجنون شد از عشق در این آتش هر آنکس بیشتر سوخت چراغش در جهان روشنتر افروخت نوای عاشقان در بینوایست روز تنهایی من... عشق گفت: نه من دربند خیالاتم. عقل گفت: من مصر جامع معمورم. عشق گفت: من پروانه دیوانه مخمورم. عقل گفت:من بنشانم شعله غنا را. عشق گفت: من درکشم جرعه فنا را. عقل گفت: من مونسم بوستان سلامت را. عشق گفت: من یوسفم زندان ملامت را. عقل گفت: من سکندر آگاهم. عشق گفت: من قلندر درگاهم. عقل گفت: من صراف نقره خصالم. عشق گفت: من محرم حرم وصالم. عقل گفت:من تقوی به کار دارم. عشق گفت: من دعوی چه کار دارم. عقل گفت: من در شهر وجود مهترم. عشق گفت: من از بود و وجود بهترم. عقل گفت: مرا علم و بلاغت است. عشق گفت: مرا از هر دو عالم فراغت است. عقل گفت: من قاضی شریعتم. عشق گفت: من متقاضی ودیعتم. عقل گفت: من دبیر مکتب تعلیمم. عشق گفت: من عبیر نافه تسلیمم عقل گفت:من آیینه مشورت هر بالغم. عشق گفت: من از سود و زیان فارغم. عقل گفت:مرا لطایف غرایب یاد است. عشق گفت: جز دوست هر چه گویی باد است. عقل گفت:من کمر عبودیت بستم. عشق گفت: من بر عقبه الوهیت مستم. عقل گفت:مرا ظریفانند پرده پوش. عشق گفت: مرا حریفانند دردنوش. عقل گفت: من رقیب انسانم، نقیب احسانم، بسته تکلیفاتم، شایسته تشریفاتم، گشاینده در فهمم، زداینده زنگ و همم، گلزار خردمندانم، مستغفر هنرمندانم. ای عشق، تو را کی رسد که دهن باز کنی و زبان به طعن دراز کنی؟ تو کیستی؟ خرمن سوخته ای، و من مخلص لباس تقوی دوخته ای. عشق گفت: من دیوانه جرعه ذوقم، برآرنده شعله شوقم. زلف محبت را شانه ام، زرع مودت را دانه ام. منصب ایالتم عبودیت است، متکاء جلالتم حیرت است. ای عقل تو کیستی؟ تو مودب راه و من مقرب درگاه. آن روز که روز بار بود و نوروزی عشرت یار بود، من سخن از دوست گویم و مغز بی پوست جویم. نه از حجاب ترسم و نه از حجاب پرسم. مستانه در آیم و به شرف قرب حق بر آیم، تاج قبول نهم بر سر، و تو عقلی همچنان بر در. بین رویاهای هر شب جستجویت می کنم گل عشق منی هر لحظه بویت می کنم برگ برگ خاطراتم را خزان بر باد داد ای بهار باغ رویا آرزویت می کنم یک بغل شعر و غزل را از نگاهت چیدم و این غزلها را فدای آرزویت می کنم سبز در رویایم امشب گر شوی ای صبح جان با دل رنجیده ی خود رو به رویت می کنم دوستت دارم ولی من با تمام قصه ها خویش را قربان یک تار مویت می کنم لایقت شاید نباشد لیک یک شب عاقبت آبرویم را فدای آبرویت می کنم مینویسم... دوستت دارم چون تنهاترین ستاره زندگی منی دوستت دارم چون تنها ترین مصراع شعر منی دوستت دارم چون تنها ترین فکر تنهایی منی دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی دوستت دارم چون به یک نگاه عشق منی دوستت دارم چون دوستت دارم… یاد من نبودی اما من بیاد تو شکستم، غیر تو که دوری از من دل به هیچ کسی نبستم وقت بیداری مهتاب عاشقانه یاد من باش اگه باشی با نگاهت میشه از حادثه رد شد، میشه تو آتیش عشقت گر گرفتن بلد شد اگه دوری اگه نیستی نفس فریاد من باش تا ابد تا ته دنیا تا همیشه یاد من باش دلم را بردی . چه خوب کردی! زودتر از زود دیوانه ام کن. این تنها خانه کوچک دل را پیش تر از پیش ویرانه تر کن. خوابم را ببر. بگذار دراین دریای مواج زندگی دست و پا زنان تا به ساحل امن حضورت شنا کنم و باز به ساحل نرسم. امان بده تا دوباره حرکت کنم و از شوق آمدن به سمت تو. نمانم. فرصت بده تا همیشه تشنه بمانم و باز عطش. مرا بی تاب طلب دیدارت کند. امان بده! بگذار همه این رنگ ها که به جان زمین می پاشی عطر بنفش ها و زرد ها و سفید های یاس . مستم کند. گیج و منگم کند. زمینم بزنند و باز برخیزم و بیفتم . بگذار همین گونه کج و مج راه بروم ولی ذکر نامت به زیر زبانم شکوفه کند. نمی خواهم هوش را بدون عطر حضور تو. نمی خواهم دیکته بی غلط را بی آن که ام تو برسر سطر نباشد. بگذار خط بخورم اما به دست تو. بگذار بشکفم به فرمان تو. این قامت راست بی یاد تو کج است واین کج به نام تو راست می رود. نمی خواهم شعری با قافیه بنویسم که وزنش تو نباشی. نمی خواهم نثری را بی آن که تداوم معنایش تو نباشی. نمی خواهم قصه ای بنویسم که آغاز و پایانش تو نباشی. می خواهم آغاز تو باشی. وسط تو باشی. پایان هم تو باشی. دلم را بردی. به همین سادگی منو عاشق خودت کردی خدای من. عشق زیباست اما غم دارد عشق تار و پود شکسته قلب را جلا می دهد عشق معنای تمام زندگی یک عاشق است قلبی که هر لحظه احساس می کند در حال خاموش شدن است ای کاش معنای واقعی عشق را درک می کردیم ای کاش عشقی وجود داشت که هیچگاه از بین نمی رفت عشق زیباست به زیبایی و پاکی یک نگاه ساده حتی اگر سکوتی بس عظیم در آن نهفته باشد یااز خیالم دست بردار ای غریبه بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست باز می پرسمت از مسئله دوری و عشق وسکوت تو جواب همه مسئله هاست نه اینکه فکر کنی مرهم احتیاج نداشت که زخم های دل خون من علاج نداشت تو سبز ماندی و من برگ برگ خشکیدم که داغ سینه ی من را درخت کاج نداشت شکسته تموم بال و پر من مرده تموم خیال و باور من این سکوت سرد و مبهم شده تنها یادگار همسفر من قصه ی من از کجا شروع شد مردن چرا همیشه شد سهم آخر من دیر گاهی ست که تنها شده ام قصه غربت غم ها شده ام وسعت درد فقط سهم من است باز هم قسمت غم ها شده ام دیگر آیینه زمن بی خبر است که اسیر شب یلدا شده ام من که بی تاب شقایق بودم همدم سردی یخ ها شده ام کاش چشمان مرا خاک کنند تا نبینم که چه تنها شده ام من که بی تاب شقایق بودم همدم سردی یخ ها شده ام کاش چشمان مرا خاک کنند تا نبینم که چه تنها شده ام حسرت دیده بی تاب تو بیمارم کرد آن نگاه نگرانت دل تبدار مرا خرابش کرد بی جهت نیست که مست رخ زیبای تو ام لب گلگون تو در دشت خزان آبم کرد مستی ام جام نگاهی ز افق های تو بود آه ،آن صورت مهتاب تو در خوابم کرد شهر را از تب بیماری من جایی نیست راه گم کرده به دنبال تو آواره و ویرانم گرد اشکم از دیده به گرمای نفسهای تو بود جام اندوه تو مر همره و همرام کرد دوباره چشم خدا رو رو خودم بسته می بینم تا دلم آروم بگیره سر به کوچه ها می زارم رو به آدما می خندم شب و تا فردا می بارم تویه یک جاده ی برفی پی انتها می گردم توی این رویای آبی هنوزم اسیر دردم آخه دنیا تو چشام رنگشو باخته آخه یک جنس غریبه آسمون منو ساخته برده رنگ انتظارو بارون چشمای خستم انگار آهنگی نداره بی تو این قلب شکستم از سپیده تا سپیده آسمون ابری و تاره مثل بغض سینه ی من شوق باریدن نداره توی بارون به امید حرفات اشک چشمام بی قراره عشق من سوز زمستون عشق تو شور بهاره
نمی خواهم که دستت را بگیرم چتری از گل سایه بانم می کنی
توبه كردم كه دگر بوسه نگيرم زلبت كه دگر باره از اين گونه خطاها نكنم بوسه ای داد و چو برداشت لب از روی لبم توبه كردم كه دگر توبه ی بيجا نكنم دستهایت تکیه گاهم بود و نیست عشق تو پشت و پناهم بود و نیست حیف!آن وقتی که عاشق شد دلم چیز سبزی در نگاهم بود و نیست
عشق این سرمایه بازار دل آب این روی سیاهم بود و نیست یاد ان ایام مشتاقی بخیر عاشقی تنها گناهم بود و نیست عزيزم فراموشم خواهي كرد وقتي نيستي هر چي غصه است تو صدامه وقتي نيستي هر چي اشکه تو چشامه از وقتي رفتي دارم هر ثانيه از رفتنت ميسوزم کاشکي بودي و ميديدي که چي آوردي به روزم حالا عکست تنها يادگار از تو خاطراتت تنها باقي مونده از تو وقتي نيستي ياد تو هر نفس آتيش ميزنه به اين وجود کاش از اول نميدونستي من عاشق تو بودم کاش روياهايمان روزي حقيقت مي شدند تنگناي سينه ها دشت محبت مي شدند سادگي،مهر و صفا قانون انسان بودن است کاش قانون هايمان يکدم رعايت مي شدند اشکهاي همدلي از روي مکر است و فريب کاش روزي چشمهامان با صداقت مي شدند گاهي از غم مي شود ويران دلم ، اي کاش بين دلها غصه ها مردانه قسمت مي شدند دیدی ای دل که غم عشق دگر باره چه کرد چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد ساقیا جام میم ده که نگارنده غیب نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد وانکه پر نقش زد این دایره مینائی کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد عشق یعنی راه رفتن زیر باران عشق یعنی من می روم تو بمان عشق یعنی آن روز وصال عشق یعنی بوسه ها در طوله سال عشق یعنی پای معشوق سوختن عشق یعنی چشم را به در دوختن عشق یعنی جان می دهم در راه تو عشق یعنی دستانه من دستانه تو عشق یعنی مریمم دوستت دارم تورو عشق یعنی می برم تا اوج تورو عشق یعنی حرف من در نیمه شب عشق یعنی اسم تو واسم میاره تب عشق یعنی انقباظو انبصاط عشق یعنی درده من درده کتاب عشق یعنی زندگیم وصله به توست عشق یعنی قلب من در دست توست عشق یعنی عشقه من زیبای من عشق یعنی عزیزم دوستت دارم ميدونی ، گاهی اوقات ، توی بعضی شرايط ، يه بُغض سنگين راه گلومو می بنده ... ... چند نقطه چین،یک نفس عمیق و حالا یک دقیقه سکوت به احترام لحظه از تو نوشتن. بهونه امروز نوشتن تسکین است. تسکین یک قلب شکسته؛ این طوری نگاهم نکن منظورم تو نیستی، خودم را میگویم. یادت میآید؟ آنوقت ها هر وقت دلم می گرفت،زیباییت را به توصیف می نشستم و آرام میشدم. تو میگفتی:« خب حسام،اگه میخوای بری تو حس برو که کار دارم» ای من به فدای حسام گفتن هایت که مدتهاست آن را هم از من دریغ میکنی و بعد من در خلسه عجیبی فرو می رفتم و ساعتها برایت می نوشتم غافل از اینکه تو به تدریج بزرگ می شوی و دیگر مرا در کنارت نمی بینی. نه، اشتباه نشود، تو همیشه بزرگ بودهای ، من فقط اول بار شناختمت.آن روزی که من سیارهی زیبای درونت را کشف کردم هنوز هیچ نلسکوپی اختراع نشده بود. از امروز وصفت می کنم تا به همه بفهمانم که چه معشوقی دارم اگر بتوانم ، که نمی توانم.ترسی از رقیب ندارم.عمیقا باور دارم که کسی مانند من تو را دوست نداشته و نخواهد داشت و تو با من چه کردی که با دیگری کنی. حال که می خواهم از چشمانت بنویسم رنگش را به خاطر نمی آورم.یه عمره دوره چشمات گشتم،بارها اقیانوس بی پایان آن دو نی نی معصوم را پیموده ام و بارها در آن غرق گشتهام ولی بازهم نفهمیدم که اون چشما چه رنگه،زیاد هم عجیب نیست این رنگ چشمت نبود که مرا دربند کرد آتشی بود که از دیدگانت پر کشید، به قول خودت جادوی چشمان. باز هم برایت مینویسم ولی امروز دیگر کافیست در ذهن آشفته ام مست٬ به دنبال خاطرات تو می گردم تا با آنها کمی آرام بگیرم از من رمیده ای و من ساده دل هنوز
بی مهری و جفای تو باور نمی کنم
دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این
دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم
دیگر چگونه عشق تورا آرزو کنم
دیگر چگونه مستی یک بوسه تورا
دراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنم و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هديه مي دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد. ديرروز يادگاري هايت همدم من شدند و به حرفهاي نگفته من گوش دادند. و برايم دلسوزي كردند. البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراري بود و يادآوري خاطرات با تو بودن. دست نوشته ات را مي بوسيدم و گريه مي كردم. زيبا ، به بزرگي مهرباني ات ببخش كه اشكهايم دست خطت را بوسيدند. باز هم ستاره به ستاره جستجويت كردم. ولي نيافتمت. از كهكشان دلسپردگي من خسته شدي كه تاب ماندن نياوردي و بي خبر رفتي ؟ مهتاب كهكشان نيافتني من ، آنقدر بي تاب ديدنت شده ام كه دلتنگي ام را به قاصدك سپردم و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوي تو فرستادم. روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را نديدند. قاصدك هم برنگشت. شايد او هم شيفته نگاه مهربانت شد. باشد، اشكالي ندارد. تو عزيزي ، اگه يه قاصدك هم از من قبول كني ، خودش دنيايي است. كاش ياسهايي كه برايت پرپر شدند و به سويت آمدند، دوست داشتنم را برايت آواز كنند.كاش باران بعد از ظهرهايت، تو را به ياد اشكهاي من بيندازد. نازنين ، هر پرنده سفر كرده اي از تو مي خواند و هر غنچه اي كه مي شكفد، نام تو را بر زبان مي آورد. نيم نگاهي به روزهاي تنهايي ام كن و لحظه هاي زرد و بي صداي مرا تو آبي و ترانه باران كن. بگذار باز هم قاصدك ترانه هاي من در هواي دلتنگي تو پرواز كند. همين حوالي بي قراري ها باز هم گلهاي بي تابي شكفته. زيبا ، امشب ، شام غريبان عاشقانه من و تو است. به يادت مثل شمع مي سوزم و ذره ذره وجودم آب مي شود. تو هم به ياد بي تابي هايم شمعي روشن كن و بگذار مثل من بسوزد. مهرباني باران ، يادم كن در هر شبي كه بي ستاره شد. برای خواندن ادامه ی نامه ها به ادامه ی مطلب مراجعه کنید آتش زدی اندر من و چون دود برفتی چون آرزوی تنگدلان دیر رسیدی چون دوستی سنگدلان زود برفتی زان پیش که در باغ وصال تو دل من از داغ فراق تو بر آسمون برفتی ناگشته من از بند تو آزاد بجستی ناکرده مرا وصل تو خشنود برفتی آهنگ به جان من دل سوخته کردی چون در دل من عشق بیافزود برفتی ای دیر بدست آمده بس زود برفتی آتش زدی اندر من و چون دود برفتی در شبی غمگین تر از من قصه ی رفتن سرودی تا که چشمم را گشودم از کنارم رفته بودی ای دریغا دل سپردن به عشق تو بیهوده بود وعده ها و خنده های تو به نیرنگ آلوده بود ای ز خاطر برده عشق آتشینم رفتی اما من فراموشت نکردم چلچراغ روشن بیگانه بودی سوختم و بیهوده خاموشت نکردم رفتی اما قلب من راضی نشد در فراقت عشقتو نفرین کنم بی تو شاید بعد از این افسانه ها ترک عشق و این غم دیرین کنم ... وحشت از غصه که نه! ترس ما خاتمه است... ترس بیهوده نداریم! صحبت از خاطره هاست... صحبت از کشتن نا خواسته ی عاطفه هاست... کوله باریس پر از هیچ که بر شانه ی ماست... گله از دست کسی نیست... مقصر دل دیوانه ی ماست... رنگ باران به صدا می آید آدم اینجا تنهاست ودر این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاری است به سراغ من اگر می آیید نرم وآهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من این شعر نیست آتش خاموش معبدیست صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو
یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو
ای کبوتر به کجا، قدر دگر صبر کن آسمان زیر پرت پیر شود بعد برو
تو اگر گریه کنی بغض منم میشکند
خنده کن عشق نمک گیر شود بعد برو
یکنفر حسرت لبخند تو را می بارد
صبر کن ناله به زنجیر شود بعد برو
خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد
صبر کن خواب تو تعبیر شود بعد برو
اگه قلبمو شکستی به فدای یک نگاهت این منم چون گل یاس نشستم سر راهت تو ببین غبار غم رو که نشسته بر نگاهم اگه من نمردم از عشق تو بدون که روسیاهم اگه عاشقی یه درده چه کسی این درد ندیده تو بگو کدام عاشق رنج دوری ندیده اگه عاشقی گناهه ما همه غرق گناهیم میون این همه آدم یه غریب و بی پناهیم تو ببین به جرمه عشقت پره پروازمو بستند تو ندیدی منه مغرور چه بی صدا شکستم بود که بار دگر بشنوم صدای تو را ؟ ببینم آن رخ زیبای دلگشای تو را ؟ بگیرم آن سر زلف و به روی دیده نهم ببوسم آن سر و چشمان دل ربای تو را ز بعد این همه تلخی که می کشد دل من ببوسم آن لب شیرین جان فزای تو را کی ام مجال کنار تو دست خواهد داد که غرق بوسه کنم باز دست و پای تو را مباد روزی چشم من ای چراغ امید که خالی از تو ببینم شبی سرای تو را دل گرفته ی من کی چو غنچه باز شود مگر صبا برساند به من هوای تو را
دوستــت دارند . . . تا چه موقع ؟ تا موقعی که کسی دیگر را برای دوســت داشـتن پیــدا کنـند !
میگویــند
عاشــقت هســتند برای همیشه ! نه . . . ! فقط تا وقتی که نوبت بــــــازی
با تو تمام شود. . . و این است بازی باهــم بودن . . .
خوب گرفتار می کنن,اما گرفتار نمی شن
![]()
![]()

![]()

![]()
![]()

![]()
دارن ولی در پشت چهر ه ی واقعیشان دروغی پنهان است گرفته ،قلبم از بی
معرفتی ها ، از خیانت هایی که میکنن و برای پنهان کاری هزاران دلیل دروغ
میارن ، از عشق های دروغی ، از حرفای به ظاهر زیبا ولی به دروغ گرفته
ازشون گذشت کنه و چشمش را به روی واقعیت ها ببنده
این انصاف نیست ، این انصاف نیست که یه قلب پاک و ساده و سرشار از عشق که با بی
ریایی عاشق شده وقلبش را که با عشق تقدیم کرده با چنین حالت هایی روبه رو بشه و ضربه ببینه
اما کاری از دستش بر نیاد جزبا گریه ای که از چشمانش جاری میشود ، جز غمی کهبر چهره ی آنها مینشیند و شکستی که تا ابد در خاطر آن میماند
قلبم سخت گرفته ،کسی نیست که به حرفام گوش بده ، کسی نیست که بتونه محرم
قلب پر دردم باشه جز خدایم ، خدایا مرا از این همه رنج ، درد ، ناراحتی رهایم کن ، خدایا
، به حرفایم گوش کن، مرا از خاطرات تلخ نجاتم بده که دیگر خسته ام ، خود را به تو میسپارم ، که تویی آرامش روح و جانم
![]()
![]()
![]()
آنچه نامش را عشق گذاشتم
هوسی است زود گذر
شهوتی است بی پایان
آنکه او را معشوق خواندم
صیادی است بی رحم
شکارچی است بی رحم
من در این قصای خانه جهان محکومم
تا عاشقی باشم در پی معشوقی مرده
که راهی برای آزادی نیست![]()
![]()
.دوستان خوبی که وب منو تو این مدت تنهانذاشتن و بهم سر زدن و منو از حال و هوای خودشون و وبشون با خبر گذاشتن و سلامی به دوستای جدید که پیشم اومدن و من نتوستم جوابشون بدم واقعا متاسفم. ولی دوباره بعد مدتها برگشتم با بسیاری از تجربه های تلخ و شیرین .ولی ناگفته نماند که تو این مدت به بسیاری از بچه ها که بهم سرمیزدن و از آپشون خبرم میکردن سر میزدم ولی شرمنده که به بقیه ی دوستان نشد یعنی وقت نداشتم.
، حرفایی که گفتنش سخته و نگفتنش برام عذاب ، میخوام با گفتن حرفا خودمو خالی کنم ، میخوام خودمو از درد ، غصه ، ناراحتی ها رها کنم
، خودمو از این مخمصه ای که توش گرفتار شدم نجات بدم ، میدونم سخته ، طول میکشه ولی ممکنه ![]()
![]()
![]()
، دعا کنین که مشکلاتم حل شه چون تحملش خیلی سخته ؛ خوب حالا بگذریم حالا میخوام هم قالب وبلاگ عوض کنم هم
سكوتم نشـــــــــكن و بگذار تا من![]()
دلم را نشكن و بگذار اي عـــشق ![]()
دلم آيينه گردان رخ تــــــــــوست![]()
نهال عمرمن با تو بهاري است![]()
بيا با هم بخنديم زنــــــــــدگي را![]()
بيا بر شانه هاي هم بگريـــــــيم![]()
تو تفسير كتاب عشق پـــــــــاكي![]()
تـــــــــرا در آسمانها مي شناسند![]()
سكوتم يك سبد روياي ســـــــــبز![]()
مخواه اي مرغ عاشق ،مرغ عاشق![]()
غم عشق تو ، رويا ، زندگـــاني![]()
بجز سوداي جانسوزت قـناري![]()
تو فرياد ســـــــــكوتم را شنيدي![]()
سكوتم مملو ازراز تمـــــــناست![]()
تو را به جای همه مردانی که نشناختم دوست دارم .![]()
و برای نخستین گلها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .
تو را به جای همه کسانی که دوست نمیدارم دوست میدارم .![]()
بی تو جز گستره یی بیکرانه نمیبینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینهی خویش گذشتن نتوانستم
میبایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم![]()
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش میبرند.
تو را دوست میدارم برای خاطر فرزانهگیات که از آن من نیست
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمیدارم
میاندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی ![]()
تو خورشید رخشانی که بر من میتابی هنگامی که به خویش مغرورم
سپیده که سر بزند
در این بیشهزار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز![]()
امشب با باران دیدهگانم غسل عشق کردم
و بر سر روی روح دستی کشیدم تا او را نیز به تو هدیه کنم![]()
میدانم تو را لایق نیست اما چه کنم؟
من فقیر را جز این دو متاعی نیست![]()
قلبم را که پیش از این نثارت کردم
امروز نیز روحم را برایت هدیه می فرستم![]()
لا اقل نگذار در کادو بماند به دستان تو امید وار است![]()
![]()

![]()
يكي از ما رفته باز سراغ يك يار ديگه
يكي از ما داره باز تو عشق، خيانت مي كنه
داره دستهاش به يه دست ديگه عادت مي كنه
اون تويي كه دست تو ، تو دست ديگري ديدند
اون تويي كه آدمها با دست به هم نشون مي دهند
اوني كه سادگي رفته از نگاش فقط تويي
اوني كه عشق و گذاشته زير پاش فقط تويي
واسه برگشتن و موندن ديگه خيلي دير شده
من از بی تو بودن به یاد تو زیستن
ای بهار زندگی ام
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست
اکنون که پاهایم توان راه رفتن ندارد
برگرد
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا
باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.
بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم
بدان که قلب من هم شکسته
بدان که روحم از همه دردها خسته شده.
این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.
بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام
![]()
آنچه نامش را عشق گذاشتم
هوسی است زود گذر
شهوتی است بی پایان
آنکه او را معشوق خواندم
صیادی است بی رحم
شکارچی است بی رحم
من در این قصای خانه جهان محکومم
تا پروانه ای باشم در حسرت نور شمع
من در این زندان تنهایی اسیرم
تا عاشقی باشم در پی معشوقی مرده
راه و رسم دلبری را خوب می دانی و بس
![]()
کاش بر ساحل رودی خاموش
عطر مرموز گیاهی بودم
چو بر آنجا گذرت می افتاد
به سرا پای تو لب می سودم
کاش چون نای شبان می خواندم
بنوای دل دیوانه تو
خفته بر هودج مواج نسیم
میگذشتم ز در خانه تو
کاش چون پرتو خورشید بهار
سحر از پنجره می تابیدم
از پس پرده لرزان حریر
رنگ چشمان ترا میدیدم
کاش در بزم فروزنده تو
خنده جام شرابی بودم
کاش در نیمه شبی درد آلود
سستی و مستی خوابی بودم
دلم از نقش تو و خنده تو
صبحگاهان به تنم می لغزید
گرمی دست نوازنده تو
نیمه شب ماه تماشا میکرد
در دل باغچه خانه تو
شور من ...ولوله برپا میکرد
می خزیدم به دلت پر تشویش
ناگهان چشم ترا میدیدم
خیره بر جلوه زیبایی خویش
پیکرم شمع گنه می افروخت
ریشه زهد و تو حسرت من
زین گنه کاری شیرین می سوخت
گل اندوه مرا میچیدی
کاش در شعر من ای مایه عمر
شعله راز مرا میدیدی
روز نیلوفری یاد تو بود
یاد لبخند نگاهت ...
یاد رویایی آغوش تو بود
روز تنهایی من...
چهره سرد زمین یخ زده بود
گره مردمک چشم تو باز
به نگاه شب تنهاییمان زل زده بود
روز تنهایی وغم.!
قدر دلتنگی من...
آســـمان پــیدا بود
.....
...
آخرین قطره اشکت ..
روی بیراهه ی ذهنم لغزید
یـــــــــاد بــــــاد....
یاد خاکستری بغض قدیمی
که در آغوش نگاه تو شکست
یادی از رنگ فراق
رنگی از...داد ســــکـوت!!!
.....
...
اشک من جاری شد...
جای تو خالی بود
جـــــــــای تـــــــــو ..
عکس تو در تاغچه ی کوچک قلبم خندید
شعر دلتنگی من سخت گریست
.....
...
روز تنهایی من...
بـــی تـــــــــــــو گذشت..
بــــی تـــــــــو نوشت.
بــــی تو شکست..
![]()
![]()
�
�هم ترانه یاد من باش بی بهانه یاد من باش
عشق زیباست اما دل را می سوزاند
عشق زیباست اما نفسهای خسته ، دیگر تاب تحمل غمش را ندارد
عشق زیباست اما دیوانگی هم عالمی دارد
عشق قلب بیقراری را طوفانی می کند
عشق تنها امید قلب یک عاشق است
عشق مقامی بس عظیم و والا دارد
عشق دل را بیقرار می کند و چشم را گریان
چشم هایی که برای عشق ، اشک می ریزند ، بسیار مقدس هستند
عشق صدای تیک تاک قلب عاشق است
عشق صدای نبض زندگی است
زندگی و دار و ندار یک عاشق ، در عشقش خلاصه می شود
ای کاش هر لحظه ای با عشق نفس می کشیدیم
ای کاش فاصله ها را با رنگ زیبای عشق ، زیباتر می دیدیم
ای کاش تمام عشقهایمان جاودان بود و زیبا
ای کاش زیبایی و پاکی عشق را درک می کردیم
عشق مقدس است به تقدس یک قلب عاشق و شیدا
عشق تکان دهنده است حتی اگر یک عشق خیالی باشد
عشق زیباست حتی اگر تنها یادگار از عشق ، حسرت جدایی باشد
عشق دوست داشتنی است حتی اگر زیر بار غم عشق ، شکسته شویم
عشق مقدس است حتی اگر رویایی بیش نباشد
ای کاش می شد حرف یک عاشق رااز نگاهش خواند
و صدای قلب بیقرارش را شنید
عشق را دوست دارم حتی اگر عاشق بودنم جرمی بیش نباشد
و عشق صدای فاصله هاست![]()
![]()
خواب چشمان ترا تعبیر کرد
کاش میشد در خراب آباد دل
خانه احساس را تعمیر کرد
کاش میشد همچو باران بی دریغ
لحظه های سبز را تقدیر کرد
کاش میشد تا تمام عشق را
با تمام وسعتش تکثیر کرد
کاش میشد اشک را تهدید کرد
مدت لبخند را تمدید کرد
کاش میشد از میان لحظه ها
لحظه دیدار را نزدیک کرد
یا در سکوتم پای مگذار ای غریبه
من هم غریبم مثل تو من را در این راه
تنها به دست جاده مسپار ای غریبه
از آبی چشم تو دل کندن چه سخت است
آری نگاهت را نگه دار ای غریبه
شعر تو را یکبار دیگر میسرایم
شاید که باشد آخرین بار ای غریبه![]()


![]()
دوباره دقیقه ها رو کند و آهسته می بینم
![]()
نمی خواهم که خاموشت ببینم
نمی خواهم سیه پوشت ببینم
ندارم طاقت یک قطره اشکی
که در نور دو چشمونت ببینم 
زلبهای قشنگت بوسه گیرم
فقط آغوش خود بگشای شیرین
که در یک دم در آغوشت بمیرم ![]()
ای صدای عشق در جان و تنم
آن سکوت ساکت و تنها منم
من پر از اندوه چشمان توام
آشنایی دل پریشان توام

آتش عشق تو در جان من است
عاشقی معنای ایمان من است
کی به آرامی صدایم می کنی
از غم دوری رهایم می کنی
ای که در عشق و صداقت نوبری
کی مرا با خود از اینجا می بری![]()
![]()


مرا كه دوستت دارم و مي پرستمت
عزيزم فراموشم خواهي كرد
مرا كه به تو عشق اموختم و عاشقت هستم
عزيزم فراموشم خواهي كرد
باور كن اين حقيقت را
حقيقت تلخ است حقيقت زهر است
باور كن عزيزم باور كن
شبهايت را ستارگان چشمان ديگري
نور خواهند باريد
عزيزم فراموشم خواهي كرد
مرا كه دوستت دارم و مي رستمت
مرا كه عاشقت هستم![]()


![]()
![]()
بازی با کلمات قشنگ است، بازيگری حرفه ای می خواهد، اما، قسم ، که حقيقت عشق، وجود هرگونه بازی و بازيسازی را بی نياز از دروغ و نيرنگ می سازد...
نمی دانم! بلد نيستم! من نمی دانم دل سوختن برای چيست؟ مرا سوختنی نباشد جز برای عشقم، برای او، برای بودن با او و دور ماندن از او، می سوزم، آری، اما نه به درد اين بازيگر قهار و خوشرنگ زندگی، نه به سختی و دل تنگی نمادين اين دنيای پوشالي...
آری می سوزم، از درد دور بودن و عاشقی، از غم اشک و سردی، می سوزم، اما نمی دانم چرا؟ ... خودی برايم ديگر نمانده است، نمی خواهم، خودی را که ز عشقم دور می سازد نمی خواهم، می سوزانمش، آری، می سوزانمش هر دل و هر نگاهی که مرا دور سازد از عشقم،
و می بوسم، می بويم، می جويم دلی را، دستی را، سخنی را، نگاهی را، هر نسيم و بادی را که وجودم را به او و عشقم نزديک سازد،
من بنده عشقم، بنده عاشقی...
تو اون لحظه دلم ميخواد منفجر بشم ... آره ، منفجر بشم و مشکلاتم رو به همه بگم ، بگم که دارم چه دردی رو تحمل ميکنم و روحم زير اين فشار داره داغون ميشه ..........
اما ميدونی ، همون موقع به خودم ميگم : که چی؟ برای چی بايد مشکلاتم رو به ديگران بگم ؟؟؟؟ ... بگم که چشماشون پُر از اشک بشه و دلشون برام بسوزه و بگن :”آخی ... بيچاره چه دردی رو داره تحمل ميکنه !!!!!!!! نه ...هرگز ! اين دلسوزيا .. اين ترحم ها ، حالمو بهم ميزنه ! برای همين تا حالا تحمل کردم و دم نزدم ،....
ميدونم تو هم مثل منی ...ولی ، ميدونی تفاوت من و تو چيه؟؟؟!! اينه که تو وقتی اون بُغض تا گلوت مياد و ميخواد بترکه ، تو اين اجازه رو بهش نميدی ، آره ، تو اين اراده رو داری که اجازه ندی اين بُغض بترکه...ولی من ، من اين اراده رو ندارم ، من اجازه ميدم بُغضم بترکه و اشکام بريزه رو گونه هام ... به خيال خودم آروم ميشم ، اما انگار بدتر ميشه !! ...
برای همينه که حالا سعی ميکنم گريه هم نکنم ، بشم يه سنگ که به هيچی توجه نداره ، يعنی توی اين دوره زمونه بايد يه سنگ بود تا باقی موند ، يه سنگ خارا ....
اما ، فکر که ميکنم ، ميبينم حتی سنگ بودن هم ارادهء قوی می خواد!!!!!!!
آسوده تر از سطر های نخست ![]()
راستی برایت بگویم
از وقتی که رفتی چشمهایم
همانند یک کودک بچه خودشان را خیس می کنند
یادت هست وقتی که خیس می شدند...
با دستهای کوچکت روی چشمهایم می گذاشتی تا آرام بگیرند٬ من که خوب یادم هست
دیشب با همان چشمهای خیس پشت پنجره رفتم
گفتم شاید تو٬ نمی دانم کجا٬ پشت پنجره باشی
تا انعکاس صورت ماهت را در ماه ببینم
مثل همیشه که دلتنگت می شدم تا صبح نشستم
اما نیامدی....
رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید
با من از این فاصله ها بیا و کمتر گله کن
این روزا کار تو همش گریه و بی قراری
آخ میدونم تو اون شبات جای ستاره خالیه
وقتی برای گریه نیست این جوری عمرو سر نکن
ثانیه ها قیمتین لحظه هاتو هدر نکن
روزی که از راه برسه آخر انتظار ماست
میدونم اون یه روز می یاد
روزی که مرگ گریه هاست
ای دل بی قرار من حوصله کن دیوونه
یه روزی این فاصله ها پر میشه دونه دونه
ای دل بی قرار من حوصله کن دیوونه
یه روزی این فاصله ها پر میشه دونه دونه
وقتی دوباره اون بیاد تنهایی گم می کنه
مییاد این فاصله رو با بودنش پر میکنه
مییاد این سکوت با صدای خنده میشکنه
که به راه رفتنش چشمای عاشق منه
میدونم اون یه روز مییاد تو آخرین ثانیه ها
مییاد با اومدنش پر میشه این فاصله ها
ای دل بی قرار من حوصله کن دیوونه
یه روزی این فاصله ها پر میشه دونه دونه
ای دل بی قرار من حوصله کن دیوونه
یه روزی این فاصله ها پر میشه دونه دونه
ای دل بی قرار من حوصله کن دیوونه
![]()
:ادامه مطلب:![]()
![]()
![]()
![]()
این شعر نیست قصه احساس سنگهاست
این شعر نیست نقش سرابیست در کویر
این شعر نیست زندگی گنگ رنگ هاست
گر شعر بود بر لب خشکم نمی نشست
گر شعر بود از دل سردم نمی رمید
گر شعر بود درد مرا فاش می نمود
گر شعر بود تیغ به زخمم نمی کشید
این شعر نیست لاشه مردیست پای دار
این شعر نیست خون شهیدیست روی راه
این شعر نیست رنگ سیاهی است در سپید
این شعر نیست رنگ سپیدیست در سیاه ![]()
![]()

![]()

وقتي او آمد درهاي قلبم را به رويش گشودم
و همچون کودکي بي ريا و به دور از تزوير با آغوشي باز پذيرايش شدم
غريبه اي را که فرسنگ ها از من دور بود.
او قدم به دنيايم گذاشت اما با سنگدلي شاخه هاي درخت زندگي ام را شکست
بي آنکه حتي از نگاه مهربان باغبان شرم کند.
پروردگار مهربانم از آسمان نيلگونش نظاره گر بي وفايي هايش بود
و صداي شکسته شدن شاخه هايم را مي شنيد.
اما من و باغبان با محبتم حتي آفتاب و آب چشمه را به روي نا مهرباني هايش
نبستيم.
به اين اميد که هم رنگمان شود.
اما او از جنس ما نبود.
او همچون گردباد وزيد
شاخه هايم را شکست و شکوفه هايم را پراکند.
به اميد آنکه از ما فراتر رود.اما...
مثل همه طوفانها مثل همه گردبادهاي تلخ آمد.
تلخي کرد و رفت.
زمستان بود و من صداي قدم هايش را به روي برگهاي خشک
که دورتر و دورتر مي شد شنيدم.
او رفت.حالا من و همه نهال ها و بوته ها به اميد بهاري ديگر
مثل بهاران سال گذشته بار ديگر به اميد شکفتن دوباره
به انتظار نشسته ايم...
اما نه با او... ![]()
![]()

![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |





























